راه غلبه بر ناامیدی

1- از خود سؤال کنید "چه کاری در این شرایط جواب می دهد؟" حتی زمانی که احساس می کنید هیچ کاری از دستتان بر نمی آید، به دقت فکر کنید و مطمئناً یک راه پیدا می کنید که به شما کمک کند. خوب همین امر هم جای خوشحالی دارد. حال چگونه می توانید آنرا به کار بندید و ارتقا دهید؟ با مطرح کردن این سؤال خودتان را از دایره منفی گرایی هایی نظیر "واقعاً ناامید کننده" است، نجات داده اید و می توانید بر روی نکات مثبت تمرکز کنید.
به این طریق شما راهی را پیدا کرده اید که شما را به نتیجه می رساند و راهی را به شما نشان می دهد که بتوانید از ناامیدی ها نجات پیدا کنید. در این میان فرایند تمرکز بر روی پیشرفت ها از اهمیت بالایی برخوردار است.
2- رکورد کارهای خود راثبت کنید
هر کاری را که با موفقیت انجام می دهید، یادداشت کنید. اگر این کار را به صورت ماهانه انجام دهید آنوقت می توانید دریابید که در طول یک ماه تا چه حد پیشرفت کرده اید. خودتان از هم میزان موفقیت هایتان شگفت زده خواهید شد. اگر هم دیدید که در لیست شما آیتم های زیادی نوشته نشده اند، چشم هایتان باز می شود و متوجه می شوید که بیش از آنکه کار کنید، وقت گذرانی می کنید و یا انرژی خود را صرف کارهای بی ارزش می کنید و باید حواس خود را بیش از این ها جمع کنید. باید به جایی برسید که لیستتان از آیتم ها مختلف پر شود تا بتوانید پیشرفت کنید. با تهیه لیست همچنین می توانید به راحتی تشخیص دهید که در کدام زمینه ها مؤثرتر عمل کرده اید و در کدام قسمت ها کمی ضعیف بوده و نیاز به تلاش بیشتری دارید.
3- بر روی عملی کردن آرزوهای خود تمرکز کنید
هدف اصلیتان را در ذهن خود تجسم کنید. نتیجه مورد علاقه تان چیست؟ گاهی اوقات دور و برمان آنقدر شلوغ می شود و خودمان را سرگرم حل درگیری ها و مشکلات پیش پا افتاده می کنیم که یادمان می رود هدف اصلی زندگی مان چیست. سعی کنید تا آنجایی که می توانید از پرسیدن این سؤال: "چرا چنین اتفاقی افتاد؟" پرهیز کنید، چرا که پرسیدن این سوال شما را در گذشته نگه داشته و جلوی پیشرفتتان را می گیرد. این سوال هیچ گونه راه حلی برای حل مشکل، به شما معرفی نمی کند. چیزی که باید به آن توجه داشته باشید دو سوال زیر است:
- این بار انتظار دارید که چه اتفاق متفاوتی روی دهد؟
- برای رسیدن به آن نقطه چه کاری باید انجام دهید؟
4-"هیاهو" را کنار بگذارید و ساده سازی را رواج دهید
زمانیکه برای حل مشکلی در حال تلاش هستید، ممکن است آنقدر درگیر یافتن راه حل شوید که ناخواسته کارهای جانبی بسیار زیادی را به آن اضافه کنید و با خودتان هم تصور کنید که "ممکن" است این موارد به شما کمک کنند.
اگر نگاهی به سایت های اینترنتی انداخته باشید پر است از تبلیغاتی نظیر "راههای ساده برای راه اندازی و اداره وب سایت" ، "راه های آسان کسب درآمد" و.... این قبیل موارد تنها به عنوان هیاهیو حساب می شوند و باید بدانید که حتی خواندن آنها هم ممکن است وقت شما را تلف کند. این طور آگهی ها فقط وقت شما را تلف کرده و پول هایتان را به تاراج می دهند. آنها هیچ اهمیتی به موفقیت و یا شکست شما نمی دهند. البته بیشتر افراد زمانیکه از روند کند کار خود خسته می شوند، معمولاً به چنین مواردی روی می آورند و تبلیغاتی نظیر "این همان چیزی است که شما نیاز دارید" و "ما همه چیز را برای شما آسان کرده ایم" روی می آورند. اگر آینده نگر باشید، می توانید به خوبی پیش بینی کنید که اگر برای 6 ماه بر روی کار فعلی خود تمرکز کنید، آنوقت از تمام این پیشنهاد های جور به جور منفعت بیشتری عایدتان خواهد شد. دیگر نمی خواهیم در اینجا اشاره کنیم که در صورت رجوع نکردن به این تبلیغات، پول خود را دور نریخته و همان اندازه ای که قرار بوده بابت این تبلیغ ها پرداخت کنید را جمع می کنید. ببینید چه چیزی در زندگیتان اولویت دارد و ابتدا همان را انجام دهید. هر کاری که وقت و هزینه شما را تلف می کند و هیچچ حاصلی در بر ندارد باید از برنامه زندگیتان حذف شود.
5- راه حل های چند جانبه
شما همیشه چند حق انتخاب متفاوت دارید. فقط کافی است بر روی راه های مختلف تمرکز کرده و آنها را در ذهن تجسم کنید. به خودتان بگویید که من باید به عنوان مثال 8 راه حل مختلف برای فائق آمدن بر مشکل فعلی خودم پیدا کنم. تنها دانستن این مطلب که شما راه حل های متفاوتی پیش رویتان قرار دارند به شما کمک می کند که احساس بهتری پیدا کنید. بر طبق لیستی که تهیه کرده اید، انتخاب های متفاوت انجام دهید و کار خود را بر روی برنامه دنبال کنید.
6- اهل عمل باشید
شما زمانیکه به ناامیدی می رسید معمولاً شور و اشتیاق اولیه خود را از دست می دهید و دیگر حتی تمایلی ندارید که به موضوع مورد نظر فکر کنید. مسئله ای که برایتان پیش آمده دشواراست، از آن ناامید شده اید، و احساس می کنید که نمی توانید کار به جایی ببرید. بنابراین هر کاری که شما را از آن دور کند برایتان جالب تر به نظر می رسد. در یک چنین زمانی به دنبال این هستید که هر طور شده از کار اصلی طفره بروید؛ اما اگر اهداف از پیش تعیین شده را داشته باشید و مسیر مناسبی را برای خود انتخاب کرده باشید، گذر ازاین دست اندازهای کوچک نباید شما را خسته و ناراحت کند. همانطور که توماس ادیسون گفته: "بسیاری از افراد شکست خورده کسانی هستند که متوجه نبوده اند تا چه اندازه به اهداف خود نزدیک شده اند."
مسئله دیگری که ممکن است اتفاق بیفتد این است که شما وقت زیادی را صرف نگرانی می کنید. نگرانی یکی از بدترین راههای اتلاف انرژی است و اجازه نمی دهد که شما به جلو حرکت کنید. تنها کاری که باید انجام دهید این است که اهل عمل باشید. زمانیکه مجدداً توانستید به سمت جلو حرکت کنید، آنوقت متوجه می شوید که دیگر دلیلی برای نگرانی هایتان وجود ندارد.
7- تجسم نتیجه مثبت
بهتر است بیشتر آن وقتی را که می خواهید صرف نگرانی و ترس و منفی بافی کنید، صرف مثبت اندیشی کنید. بزرگترین قهرمانان ورزشی جهان خودشان را در حالی تجسم می کنند که بدون هیچ گونه عیب و نقصی مسابقات مختلف را به نفع خود به پایان می رسانند. هیچ جایگاهی برای شکست در ذهن این افراد وجود ندارد. این درست همان چیزی است که شما هم باید به آن برسید. خودتان را ببینید که به آرزوها و اهدافتان می رسید. خودتان راتصور کنید که به آرزوهایتان رسیده اید، چه احساسی دارید؟ چه می گویید؟ بر روی این کار وقت بگذارید؛ این امر به شما امید می دهد تا راهتان را ادامه دهید.
8- مثبت باقی بمانید
معمولاً موارد مختلف به آن اندازه ای که آن ها را در ابتدای کار می بینید بد نیستند. گاهی اوقات چیزها بدتر از آنچه هستند به نظر می رسند تنها به این دلیل که ما خودمان خسته هستیم و از نظر ذهنی آمادگی نداریم. کمی استراحت و نگه داشتن حس شوخ طبعی می تواند به شما کمک کند. این گونه احساس ها به سرعت از میان می روند و شما مجدداً به حالت عادی باز می گردید. یک ذهن باز خیلی راحت تر می تواند راه حل های متفاوت را پیدا کرده و آنها را به کار ببند تا یک ذهن کسل و خسته. یک ذهن ناامید به همه چیز اینطور نگاه می کند: "فایده اش چیست؟" یک ذهن بسته نمی تواند راه حل های ممکن را بررسی کرده و آنها را تشخیص دهد. مثبت باقی بمانید. به هر حال باید همچنان بدانید که گزینه های مختلف چه هستند و بر طبق برنامه هر یک را امتحان کنید. هدف شما این است که راه حل مناسب را انتخاب کرده، تمام حواس خود را روی آن متمرکز کنید، و سپس عکس العمل مناسب نشان دهید.
ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!( ایمان)
طناب
ولی از انجا که اٿتخار کار را ٿقط برای خود می خواست تصمیم گرٿت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرٿته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود
همان طور که از کوه بالا می رٿت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط ٿقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرٿت.
همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون ٿکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه ٿریاد بزند
خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن
یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرٿت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرٿته بود در حالی که او ٿقط یک متر از زمین ٿاصله داشت.
هدف
بدونه شرح مطلب امروز :

چرا نوشتن اهداف اینقدر اهمیت دارد؟ نوشتن آرزوها و اهداف اولین قدم مهم به سمت دست پیدا کردن به آنهاست.
اول به این دلیل که نوشتن آنها محبورتان می کند اهدافتان را تصویرسازی (تجسم) کنید.
و دوم به این دلیل که عمل نوشتن آنها، تعهدی نسبت به آنها در شما ایجاد میکند. فقط ۵% از جمعیت جهان واقعا” برای نوشتن اهداف و آرزوهایشان وقت می گذارند شاید به همین خاطر است که افراد کمی هستند که واقعاً در زندگیشان موفق باشند و همان زندگی را داشته باشد، که آرزوی داشتنش را دارند.
نوشتن اهداف، خط سیر شما را به سمت موفقیت ایجاد می کند. بااینکه فقط عمل نوشتن اهداف می تواند پروسه را به حرکت بیندازد، اما این هم اهمیت دارد که هر از گاهی اهدافتان را مرور کنید. یادتان باشد، هرچه تمرکز بیشتری روی اهدافتان داشته باشید، احتمال بیشتری هست که به آنها دست پیدا کنید.
در زیر به چهار قانون نوشتن اهداف اشاره می کنیم:
۱- نوشتن اهداف به شکل مثبت
برای آنچه که می خواهید کار کنید نه آنچه که می خواهید از آن بگذرید. بخشی از علت اینکه چرا اهدافمان را می نویسیم این است که دستورالعمل هایی برای ذهن ناخودآگاهمان تنظیم کنیم. ذهن ناخودآگاه شما ابزاری بسیار کارامد است، نمی تواند خوب را از بد تشخیص دهد و قضاوت هم نمی کند. تنها عملکرد آن انجام دستورالعمل هایش است. هرچه دستورالعمل های شما مثبت تر باشد، نتیجه مثبت تری هم به دست می آورید.
همچنین مثبت فکر کردن در زندگی روزمره به شما در رشدتا بعنوان یک انسان کمک می کند. پس آنرا فقط محدود به تعیین هدف نکنید.
۲- نوشتن اهداف با جزئیات کامل
به جای اینکه فقط بنویسید، “خانه نو”، بنویسید “یک خانه ۳۰۰ متری با چهار اتاق خواب، ۳ حمام دستشویی، و چشم انداز کوهستان روی یک زمین ۱۰۰۰ متری”.
یکبار دیگر داریم به ذهن ناخودآگاهمان یک دسته دستورالعمل دقیق و جزء به جزء می دهیم تا روی آن کار کند. هرچه اطلاعات بیشتری در اختیار آن بگذارید، آخر کار نتیجه واضح تری به دست می آورید. هرچه نتیجه تان دقیق تر باشد، ذهن ناخودآگاهتان کار آمدتر خواهد شد.
آیا می توانید چشمانتان را ببندید و خانه ای که در بالا اشاره کردن را تجسم کنید؟ دورتادور خانه قدم بزنید. در آستانه در اتاق اصلی بایستید و مهی که روی کوه ها را گرفته تماشا کنید. به باغچه پر از گوجه فرنگی، لوبیا سبز و خیار نگاه کنید. می توانید ببینید؟ پس ذهن ناخودآگاهتان هم می تواند.
۳- نوشتن اهداف به زمان حال
اهدافتان را به زمان حال بنویسید. این کار باعث می شود ذهن ناخودآگاهتان مسیری با کمترین مقاومت را انتخاب کند. اگر بنویسید “در آینده لاغر خواهم شد” ذهن ناخودآگاه با این تصور که این کار مربوط به آینده است وارد عمل نمی شود.
پس اهدافتان را به زمان حال و اول شخص بنویسید، انگار که واقعیت دارند.
۴- بازنویسی اهداف
وقتی کلمات نوشته شوند و بعد دوباره نویسی شوند، حداکثر تاثیر را خواهند داشت. پس به یکبار نوشتن راضی نشوید. اهدافتان را یادداشت کنید و بعد دوباره آنها را به زبانی دیگر بازنویسی کنید، صفات انگیزه دهنده به آن اضافه کنید و مختصر و مفیدشان کنید. یک هفته بعد شاید نیاز باشد که باز اصلاحشان کنید. همینطور به این اصلاح کردن ها ادامه دهید.
نوشتن اهداف اولین قدم برای واقعی تر جلوه دادن آنهاست. بعضی وقت ها وقتی چیزی را به صورت نوشته داشته باشید، اهمیت بیشتری پیدا می کند. همچنین برنامه ریزی برای آنها نیز ساده تر می شود.
راه موفقیت از شکست می گذرد ( معرفی شخصیت های موفق )
سلام
مطلبی که ایندفعه اماده کردم چند داستان کوتاه در مورد بزرگانی چون لودویگ ون بتهوون .الویس پریسلی. موزارت و... نقل می کند. که شکست ها ، پشتکارها و تلاش هایشان انها را بر این داشت که نا امید نشده وبه هدفشان برسند . امیدوارم ما هم بتونیم از فراز و نشیب های زندگی درس بگیریم ...
با تشکر
● اف. دابلیو. وول ورث
شاید خیلی ها این اسم را نشناسند ولی او یکی از سرشناس ترین اسم ها در میان فروشگاه های بزرگ آمریکاست. قبل از اینکه او تجارت شخصی خودش را شروع کند، در یک مغازه خشکبار کار می کرده که حتی اجازه نداشته با مشتری ها برخورد کند زیرا رییس او همیشه می گفته که تو نمی دانی باید چه کاری انجام بدهی.
● سوایکایروهوندا
هوندا، تجارت میلیارد دلاری اش را با مشکلات متعدد و متنوعی شروع کرد و به موفقیت رساند. درخواست هوندا برای کار در تویوتاموتور پذیرفته نشد و او مدت زیادی را بی کار گذراند. او در این زمان، اسکوترهایی را با وسایلی که در خانه داشت، ساخت و سرانجام تجارت موفق خودش را شروع کرد.
● اکیو موریتا
شاید این اسم را تا به حال نشنیده باشید ولی بدون شک، اسم کمپانی او (سونی) را بارها شنیده اید. اولین محصول و تولید سونی یک پلوپز بود که بدبختانه بیشتر وقت ها پلو در آن می سوخت! این اولین شکست در اولین قدم باعث توقف موریتا و شریک های دیگرش نشد. آنها کم کم نقاط ضعف شان را پوشاندند و شرکتشان را به یک شرکت مولتی میلیاردر تبدیل کردند.
● هارلند دیوید سندرز
احتمالا اسم سرهنگ سندرز از جوجه کنتاکی مشهور کمتر شناخته شده است. سندرز برای فروش جوجه هایش ابتدا روزهای سختی را داشت. دستورالعمل پخت این جوجه مشهور، قبل از اینکه رستوران ها آن را بپذیرند، ۱۰۰۹ بار رد شده است!
● والت دیسنی
امروزه دیسنی میلیاردها دلار از فروش کالاها و فیلم ها و دایر کردن پارک هایش در گوشه گوشه دنیا درآمد حاصل کرده است ولی خود والت دیسنی یک شروع سخت را تجربه کرده. او را از روزنامه اخراج کرده بودند، با این بهانه که او خالی از تخیل است و ایده های جذابی ندارد! بعد از آن، دیسنی کارهای زیادی را امتحان کرد که خیلی به طول نینجامید و معمولا با ورشکستگی بانکی و شکست تمام می شد ولی او همین طور ادامه داد تا اینکه درنهایت توانست دستورالعمل موفقیت در کار را کشف کند. دانشمندان و متفکران به این افراد به عنوان بزرگ ترین و برترین مغزهای قرن ما توجه می کنند ولی آنها اغلب با مشکلات بزرگی مواجه بودند؛ مخصوصا استهزای این و آن.
● آلبرت اینشتین
اینشتین تا ۴ سالگی حرف نمی زد و تا ۷ سالگی نمی توانست بخواند و به همین خاطر، معلم و پدر و مادرش فکر می کردند او کندذهن و غیراجتماعی است و طبیعتا از مدرسه هم اخراج شد و در پذیرش دانشگاه زوریخ هم رد شد. همه اینها باعث شد او کمی دیرتر به موفقیت برسد. ولی بالاخره رسید. او جایزه نوبل را برد و فیزیک نوین را متحول کرد.
● روبرت گودارد
گـودارد به خـاطــــر تـحــقـیــقــــات و آزمایش هایش در زمینه سوخـت مایع مـوشک مشهـور و شناخته شده اسـت ولـی در طـول زندگی اش اغلب اوقات نظریاتش رد می شد و توسط بزرگان علم در زمان خودش به استهزا گرفته می شد. امروز اما موشک ها و سفرهای فضایی که گودارد از آنها حرف می زد، دور از ذهن نیستند و بیشتر اینها مدیون کارهای علمی اوست؛ مردی که در مقابل احساس زمانه اش ایستادگی کرد.
● نیوتن
نیـوتـن بـدون شــک در ریـاضـیــات یک نابـغـــه است ولی او شکسـت های متعددی در سـال هـای نوجوانی و جوانـی اش داشـتـه. هیچ وقت در مدرسه شاگرد خوبی نبوده و وقتی هم که اداره املاک خانوادگی اش را بر عهده گرفته، شکست سنگینی خورده و فقیرانه زندگی کرده ؛ تا اینکه یکی از عموهایش او را به خرج خودش به کمبریج فرستاد و او آنجا درنهایت به موفقیت های علمی رسیده است.
● سقراط
با وجود اینکه هیچ نوشته ای از سقراط باز نمانده است، او را از بزرگ ترین فیلسوف های عصر کلاسیک می دانند. با این حال، در زمانه خودش به او «فاسد منحرف کننده» می گفتند و او را به مرگ محکوم کردند. اما سقراط هیچ گاه اجازه نداد متوقف اش کنند و در راه درست خود ماند و تا زمانی که مجبورش کردند زهر بخورد، به آموزش ادامه داد.
● روبرت استرنبرگ
این نام بزرگ در روان شناسی، نمره C را در اولین کلاس مقدمه ای کالج از یکی از استادانی کسب کرد که بعدها درباره او این طور گفت: «در حال حاضر فقط یک استرنبرگ مشهور در روان شناسی وجود دارد و آشکار است که هیچ کس نمی تواند جای او را در دنیای روان شناسی بگیرد.»
● توماس ادیسون
در دوران ابـتـدایــی، معلـم هـایـش می گفتند ادیسـون در یادگـیـری مسایل خیلی کودن است و حتی زمان جوانی اش هم اوضاع بهتر از این نبود و او از ۲ شغل اولیه اش به خاطر نابلد بودن، اخراج شد! او به عنوان یک مخترع، هزار تلاش ناموفق در اختراع لامپ داشت و البته همه این تلاش های ناموفق سرانجام باعث شدند تا او طرح موفقی از لامپ را اختراع کند.
● برادران رایت
این ۲ برادر قبل از باز کردن مغازه دوچرخه فروشی که به ایده پرواز در آنها منجر شد، در حال مبارزه با افسردگی و بیماری خانوادگی شان بودند. بعد از شکست های متعدد در اختراع ماشین پرواز و بعد از سال ها کار سخت و شکست خوردن تعداد زیادی از نمونه های پروازی، دست آخر توانستند هواپیمایی بسازند که بتواند در هوا بماند و حرکت کند.
● جری سین فلد
امروز کسی نیست که این کمدین را نشناسد ولی وقتی برای اولین بار او روی صحنه رفت و چشمش به تماشاگران افتاد، شکست سختی خورد و طبیعتا مورد استهزا قرار گرفت. اما او می دانست که می تواند این کار را انجام دهد. پس شب بعد دوباره روی صحنه رفت و کارش را تمام کرد و این بار قهقهه و صدای تشویق به گوش رسید و بقیه ماجرا.
● فرد آستیر
وقتی او برای اولین بار توسط کارگردان MGM تست شد، این حرف را شنید که: «تو نه می توانی بازی کنی و نه می توانی بخوانی!» ولی او ادامه داد و به یک بازیگر و خواننده مشهور تبدیل شد.
● موزارت
موزارت در ۵ سالگی موسیقی را شروع کرد. او نویسنده ۶۰۰ قطعه موسیقی ناب است که امروزه از بهترین نمونه های موسیقی در دنیا هستند؛ در حالی که او در زندگی اش آسودگی چندانی نداشته و اغلب اوقات بدون وقفه به عنوان آهنگ ساز در سالزبورگ کار می کرده و همواره تلاش می کرده تا حمایت طبقه اشراف را داشته باشد. او با سهم کوچکی از اسم بزرگش مُرد.
● سیدنی پویتیر
بعد از اولین آزمون هنرپیشگی اش کارگردان به او گفت: «چرا وقت مردم را تلف می کنی؟ برو بیرون و یک ظرف شور یا چیزی دیگری بشو !» پویتیر با خودش عهد کرد که به او نشان دهد که می تواند. پس ادامه داد و بازیگر شد و بالاخره جایزه اسکار را هم برد و یکی از بهترین بازیگران شد.
● جین موریو
کارگردان به این بازیگر جوان گفته بود: «تو آنقدر خوب نیستی که در فیلم ها بازی کنی.» اما این بازیگر جوان فرانسوی بعدها در بیش از ۱۰۰ فیلم درخشید و جایزه های زیادی برد.
● ونسان ونگوک
ونـگـوک در هـمـه زنـدگـی اش فـقـط تـوانست یکی از نــقاشی هـایــش را بفروشد؛ آن هم به یک دوست و با قیمتی خیلی ناچیز. ونگوک در طول زندگی اش به موفقیت نرسید. او از نقاشی لذت می برد و اغلب اوقات برای کامل کردن ۸۰۰ نقاشی مشهورش گرسنگی می کشید. اما امروزه آن نقاشی ها صدها میلیون دلار فروخته می شوند.
● چارلز شولتز
کمدی بادام زمینی شولتز از شهرت ویژه ای برخوردار بوده است؛ اگرچه هر کارتونی که این کارتونیست ارایه کرده بود، از طرف سالنامه مدرسه راهنمایی رد شد، حتی بعد از راهنمایی درخواست شولتز برای موقعیت کاری او با والت دیسنی هم رد شد.
● زین گری
او به طور اعجاب انگیزی در اوایل قرن بیستم بسیار مردمی شد. این نویسنده کتاب های حادثه ای کارش را با دندان پزشکی شروع کرد؛ شغلی که زود از آن متنفر شد. سپس شروع به نوشتن کرد ولی پشت سرهم ناشران، کار او را رد می کردند و به او می گفتند که نویسندگی برای او شغل نمی شود و او باید آن را ترک کند. سال ها گذشت تا اینکه او در ۴۰ سالگی توانست اولین کتابش را منتشر کند. از او ۹۰ کتاب به چاپ رسید که بیشتر از ۵۰ میلیون کپی از آن در سراسر جهان به فروش رسید.
● امیلی دیکسون
شاعر منزوی و نویسنده عاشقانه ها، امیلی، در طول زندگی اش چندان پذیرفته نشد. کمتر از ۱۲ شعر او از تمام ۱۸۰۰ شعرش اجازه انتشار یافتند.
● جی.کی. رولینگ
نویسنده سرشناس «هری پاتر» که قبل از انتشار سری های این رمان، زنی بی پول، افسرده و مطلقه بود و سعی می کرد فرزندش را به تنهایی بزرگ کند؛ امروز بعد از استقبالی که از «هری پاتر»ش به عمل آمده، به یکی از ثروتمندترین زنان دنیا تبدیل شده است!
● جک لندن
این نویسنده مشهور همیشه این طور موفق نبوده است. اولین رمان او (سپیددندان) بارها توسط ناشران رد شد تا اینکه بالاخره آن را پذیرفتند.
● الویس پریسلی
او یکی از پرفروش ترین هنرمندان زمان، حتی برای سال های پس از مرگش، بود ولی در سال ۱۹۵۴ میلادی، وقتی که او هنوز مشهور نشده بود، جیمی دنی، مدیر گراند ال، اپرای الویس را بعد از اولین اجرایش اخراج کرد و به او گفت: «تو هیچی نمی شوی، پسر! بهتر است برگردی و کامیونت را برانی.»
● لودویگ ون بتهوون
بتهوون جوان به طور عجیبی در نواختن ویلون ناشی بود و اغلب اوقات مشغول ساخت آهنگ هایش بود و در نواختن ویلون ضعیف بود. باوجود عشق او به آهنگسازی، معلمش احساس می کرد که او همیشه ناامید است و هرگز نخواهد نتوانست در ویلون یا آهنگ سازی به موفقیت برسد. ولی او ادامه داد و بهترین سمفونی ها را ساخت.
● استن اسمیت
این تنیسور حتی به عنوان توپ جمع کن در مسابقات کاپ دیویس هم پذیرفته نشد؛ زیرا برگزار کننده ها احساس می کردند او برای این کار زیادی ناهماهنگ و زمخت است! اسمیت ادامه داد تا به آنها ثابت کند که اشتباه می کنند. با برنده شدن در ویمبلدون و یو.اس. اپن و ۸ کاپ دیویس به آنها نشان داد که ناهماهنگ و زمخت نیست.
● تام لندری
او به عنوان مربی تیم کابوی های دالاس، ۲ جام برتر و ۵ قهرمانی NFC را برای تیمش به ارمغان آورد و پرونده بیشترین پیروزی ها را برای تیمش ثبت کرد. او همچنین امتیازِ داشتنِ بدترین فصل اول (بدون هیچ برد) و داشتن تنها ۵ برد در فصل بعدی را هم در پرونده اش ثبت کرده است.


